فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

هديه ي آسماني من

روزی که من به دنیا آمدم

روزی که من به دنیا اومدم یک روز پر خاطره بود واسه ی مامان و بابام وقتی به دنیا اومدم حدود 2 یا 3 ساعت منو پیش مامانم نبردن مامان بیچاره دلش هزار راه رفت همش گریه میکرد و میگفت چرا بچمو نمیارن ولی وقتی من رفتم پیشش یه عروسک ناز بودم که 24 ساعت تمامو خوابیدم و چشمامو باز نکردم به خاطر همین یک روز بیشتر مامانمو توی بیمارستان نگه داشتند بابامم که همش فیلمهای عمه زهرا رو نگاه میکرد که از من گرفته بود آخه دلش طاقت نیاورده بود که منو نبینه ، دلش همش تاپ تاپ میکرد که بیاد و از نزدیک منو ببینه نمیدونست وقتی بیام اونقدر گریه میکنم که حتی نمیگذارم شبا بخوابه ...
26 مرداد 1390

فاطمه جون و ماه رمضان

سلام دختر گلم اینبار از قول خودم برات می نویسم ماه رمضان هم اومد شما امروز برای سحری بیدار شدی و با من و بابا سحری خوردی همراه من نماز می خونی و در مورد اینکه روزه چیه از من خیلی سوال می پرسی عزیز دلم انشاالله بزرگ میشی و مثل ماها روزه میگیری عجله نکن فاطمه جون این ذکر صلوات رو برات می نویسم که وقتی بزرگتر شدی بخونیش   اللهم صلی علی سیدنا محمد مااختلف الملوان و تعاقب العصران و کر الجدیدان واستقبل الفرقدان و بلغ روحه و ارواح اهل بیته منا التحیه و السلام خداوندا بر سرور ما محمد(ص) به اندازه شب و روز و پی در پی آمدن زمانها و روز و شبها و تمام زمانها صلوات بفرست و برسان به روح مقدس و ارواح اهل بیت طاهرینش از طرف ما درود ...
26 مرداد 1390

مادرانه

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه ی پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار بکوبد. در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود ، تعداد میخهایی که به دیوار کوبیده بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد. بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد حالا به ازای هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت...
26 مرداد 1390

فاطمه جون داداش کوچولو میخواد

من دلم داداش کوچولو می خواد اما مامان میگه که نمیشه نمیدونم چرا نمیشه؟ بهش میگم خوب یه دونه بچه بخریم بازم میگه نمیشه!!!! اما من حوصلم سر رفته دلم یه دونه داداش کوچولو می خواد مثلا لارا که تامی داداشش بود با همدیگه بازی میکردن مامانم گفته اول باید برم دکتر ولی من هر چقدر بهش میگم به بابازنگ بزن بگو ما میریم دکتر قبول نمیکنه آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخه چررررررررررررررررررررررررررا؟ ...
9 مرداد 1390
1